دلنوشته های یک تنها
چقدر پاییز واسم بوی آشنایی می ده بوی تو رو و بوی اولین دیدار و آغاز بودن من که شد ما وفراموش کردن من یاد خیلی خاطره ها می افتم .وقتی نزدیک آبان می شم و یا .... اخ که چقدر روزهای گذشته با صلابت بودند و من الان نمی دونم اونروزها طلایی بودند یا اینکه الان هم مثل همون لحظه ها هست فقط من هستم که تغییر کردم؟ اما من مطمئنم که هر کسی باز مثل من عاشق می شه مثل من اون روزها رو حس می کنه آره و بعد من در حسش جاریم. اگر اون تقویم ها و روز خاطرات رو نخونی هیچوقت مثل امروز شبنم نه دلگیر می شه نه هیچی .اما من این عادت بد رو دارم که می خونم هر چند وقت یکبار می رم سروقت تقویمم مثلا تقویم 5 سال پیش قبل آشنایی با کاوه و بعد احساس خودم رو می بینم .همون دختر شاد با هزار آرزو امید.... اما یه جا خیلی بزرگ نوشتم کاوه آیا این علاقه راسته؟ و بعد در همین ماه آبان شعر شاملو رو نوشتم لحظه دیدار نزدیک است و بعد تو آمدی ..به همون آرومی که یه نسیم موی آدم رو نوازش می ده ....چقدر خوب یادم هست . گفتی می آی دنبالم دم شرکت یادم می یاد از شب قبل نگران بودم تا حالا ندیده بودمش .یادم می یاد با چه وسواسی مانتو پوشیدم وقتی زنگ زدند که دم در کسی شما رو می خواد قلبم ایستاد .......... تو اونجا بودی و من دیدمت ...کاوه یادم می یاد واسم اینهمه اختلاف سنی اهمیت نداشت فقط می خواستم تو همه شادی زندگیم شی ..فهمیدم سنت رو کم گفتی اما نخواستم غرورت بشکنه ..اما تو نفهمیدی .یادم می یاد رفتیم رستوران هانی و تو با عشق به من نگاه کردی و من باز قلبم ریخت و دیگه نه زمان نه سن و نه هیچ چیز برام مهم نبود و نیست....آره می شه عاشق شد می شه حتی مردی رو با وجود اختلاف سنی بیشتر از 15 سال هم دوست داشت ...اما نمی شه تو رو تقسیم کرد .من هیچوقت نخواستم .نه کاوه ..حالا واقعیت رو می دونم اما با خودم و روحم کنار نمی توم بیام .نمی تونم چشمم رو ببندم و بگم شبنمی فراموش کن و چشمت رو ببند... تلفن زنگ می زنه می دونم تویی ..می دونم که نگرانی که 2 روز زنگ و پیامی ندادم ..جواب می دم آخه تو هنوز هستی و من هم هستم .تازگیها نگرانی من این رو حس می کنم ...اما نه نگران نباش ...فقط دلم تنهایی می خواد و این روزهای لعنتی و همه خاطراتی که خون رو در رگم منجمد می کنه ...کاش ... شعر زیر مال خودم هست که یک روز در اوج وقتی تو نبودی نوشتم وقتی گفتی برو و من دلگیر شدم یاد آنروز که بارا ن بارید یاد آنروز که ما شد من و تو یاد آنروز که ما بگسستیم مثل دو کبوتر از یک لانه که تو گفتی قفس است آزاد شدیم روز بارانی بود آخرین بود ن بود دل من پر می زد که بهاری دیگر در دلت سبز شود و تو گفتی افسوس در دلم پاییز است حس رویاندن نیست روز بارانی بود آخرین بود ن بود و تو رفتی افسوس ولی ای مرد فراموشیها ولی ای مرد دروغ از همه رنگ رد پای تو در قلبم همچنان هست که هست همچنان هست که هست نمی دونم نمی دونی نپرس از من یه کاری کن که می تونی یه خونه شو تو ویرونی از این بیشتر نپرس از عشق نمی دونم نمی دونی تو این تقویم دلمرده کسی اشکاشو نشمرده کجا دیدی که تنهایی غماشو با خودش برده یه کاری کن از این بیشتر نیفتم تو غم آخر نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر نگو دوره نگو دیره نگو این قصه دلگیره یه عمری رفته از دستم نیای عشق تو می میره چند روز پیش خواهرم گلی رو برداشتم بریم سینما .دلم واسه دیدن تنگ شده بود . وقتی فیلم رو می دیدم حس غریب نزدیکی با ایرج کردم .فیلم بی پولی رو می گم . فکر می کنم همه ما یه موقعهایی هست که در زندگیمون این لحظه ها رو داشتیم .لحظه هایی که می دونی پولت اونقدر کم هست که باید در شادیها نباشی و بزور سرخ نگه داشتن صورتت جمع رو ترک کنی .یا اون لحظه که ایرج به زنش می گه خسته ام دیگه سفارش کلم برکلی ندی همین گرفتن ژامبون 90 درصد گوشتت منو بدبخت کردا. رندگی تلخ مردی که غرور د اره و نمی خواد زنش بفهمه که کارش رو از دست داده و زن که فکر می کنه حالا شوهرش شرکت زده و بهش توجه نداره و انواع جلب توجه ها رو انجام می ده یا صحنه نگاه خریدارانه رادان و لیلا حاتمی به فیلم عروسی و مهمونا و پیدا کردن کسانی واسه رو انداختن و آدمایی که راز دار رازشون باشند و این فیلم پر لحظه هایی هست که تو انگار درشون جاری هستی ....این فیلم رو اگه ندیدید حتما ببینید. سرم رو گرم کردم به کار و زبان .می خوام گذر عمرم رو حس نکنم . چقدر حس عجیبی دارم بخصوص وقتی سر کلاس آلمانیم استادم پرسید شبنم چند سالته گفتم 28 سال چند وقت دیگه می شم .29 سئوال بعدی این بود چرا ازدواج نکردی؟!!! چشمام رو دوختم بهش و بهانه های صد من یه غاز آوردم . کسی رو پیدا نکردم .درس می خوندم .بهانه های بی جهت .همون بهانه ها که همه دارند اما من بیزارم از نگفتن حقیقت ولی مجبورم . الان اهنگ شادمهر رو گذاشتم که بگم نمی دونم نمی دونی !!!! این سئوال خصوصی رو چند نفر ازم پرسیدند و هر بار بی توجه گذشتم اما اینبار خودم هم متوجه شدم که روی سئوال ذهنم قفل شد. حتی وقتی سوار مترو بودم تا خونه تا الان ....نمی دونم یا بهتره بگم می دونم . یه دوستی دارم خیلی واسم عزیزه ما رابطه نزدیکی داشتیم .اون تقریبا همه زندگیم رو می دونه یادم هست یکروز کسی رو بهم معرفی کرد و وقتی جواب منفی من رو شنید گفت شبنم می دونی تو همه رو با کاوه مقایسه می کنی ،گفت هیچکس مثل هیچکس نیست .... و حقیقت رو گفت ... مگر من چند وقت در این دنیا هستم که بخوام بدون عشق فقط به صرف ازدواج زندگی کنم ؟ می خواستم بگم نپرس از من چرا . من کسی رو دوست می داشتم قهرمان همه رویاهایی که داشتم .می گم داشتم چون الان دوران تنهایی بعد جدایی هست . می خواستم بگم من عاشقتر از تو بودم لحظه های ناب دوست داشتنی . لحظه های تلخ فریب ....می خواستم بگم من قدر هر زنی زندگی کردم .مگر فقط باید اسمی بیاد توی شناسنامه و حلقه ای بره توی دست چپ!!! چقدر این سئوال ناراحتم می کنه .این سئوال ...من رو یاد همه لحظه هام می اندازه .مگر دوست داشتن جرم هست؟!! نه تو نمی دونی استاد ...واسه تو چطوری می شه از 5 سال زندگیم بگم ؟ حالا اگه وارد زندگی مردی شم بی علاقه بی عشق کار درستی هست؟!!! حالا اگر وقتی با کسی می رم بیرون و در نگاهش علاقه نمی بینم و فقط حس می کنم می خواد وقتش رو پر کنه و این رو بپذیرم حتی اگر این آشنایی منجر به ازدواج شه دیگه کسی نخواهد پرسید چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خسته هستم از همه این سئوالها! آخه چطور می شه مساله ای رو که قلب و روحم رو مثل شیشه خرد شده کرده می شه توضیح بدم؟ حالا دنیا می خوای بگم اشتباه کردم؟!!! می خوای بگم تنهایی داره آزارم می ده ؟ اما این تنهایی رو تحمل کردن بهتر از آزار دادن دیگری هست حتی اگر اون فرد ندونه !!!!! می خوای به همه توضیح بدم؟!!! می خوای بگم از تنهایی می ترسم؟!!!آره .......... کاش اینهمه سئوال بی جواب نبود ........ پی نوشت بالاخره کارت ملیم البته المثنی رو گرفتم و همینطور تلفن مستقل که خط مثلا پرسرعت هم بگیرم . فکر می کنم تا آخر هفته دیگه وصل شه و من مرتب به همه دوستانم سر بزنم.هفته دیگه می رم شیراز بتونم حتما عکس می گیرم. کاش می شد یه جاهایی از زمان بدون حرکت موند و اون لحظه تو برای همیشه به ابدیت پیوند می خوردی و بعد دیگه حسرت تمام لحظه ها رو که نداشتی نمی خوردی .داستان ها هیچوقت نه تموم می شوند و نه این ارابه پیر چرخهاش از حرکت باز می مونه . شده تا حالا هی تلاش کنی که کسی که دوستش داری ببنیدت؟ اما نمی بینه و بعد تو مثل همون جرقه های روی آتیش کم کم خاموش می شی تا کامل محو شی و بعد دیگه هیج..همه چی بی اهمیت می شه انگار نبوده و وای به وقتی که اون تازه ببنیدت ولی اون موقع مثل شراب تلخ هست که دهن آدم رو گس می کنه .راستی کاوه بازم رفتی و بازهای ما هیچوقت تموم نمی شه . مثل پرنده در قفس که خوشبخت نیست دارم زندگی می کنم نمی دونمم چه مرگم هست ؟!!! مرتب از زیر نگاه خیره خودم به قلبم می گذرم . هفته پیش تو رفتی . تو معمولا نمی تونی بیشتر از یک ماه نیم اینجا دوام بیاری و حالا 10 روز و 6 ساعت هست که ترکم کردی . کاوه با من اومد تهران اما برگشت و من اینبار موندم .خیلی ها به من گفتند چرا برگشتی من هم انواع بهانه ها رو آوردم از قبیل میل نداشتم بمونم و شرایط خوب نبود ولی اینجا که هیچکس از من خبر نداره باید ی داستان رو بالاخره گفت ....داستان رفتن و برگشتن خودم شاید وقتی هفته پیش کاوه اون حرفها رو بهم گفت کسی منو درک کنه که چرا برخلاف همیشه که جلو خودم رو می گرفتم و اون تا حالا نتونسته بود شکستن بغضم رو ببینه اینبار نشد ....دلم فقط گریه خواست و گریه من شبنمی وقتی خواستم از ایران برم در بهترین شرکتی که آرزو خیلی ها بود جای خودم رو باز کردم نه اینکه فکر کنی قبلا کار نمی کردم اما اینجا رو با همه آرزوهام رفته بودم و برای بدست آوردن سمتم حدود 1 سال تلاش کردم و وقتی خواستم از ایران برم یادم می یاد مدیرم گفت ببین نرو هر چقدر اونجا بهت می دن ما هم می دیم نرو..... اما کاوه به من گفته بود باید بیای ... کاوه می خواست کار بگیره و بدون من نمی تونست ...خیلی سعی کردم نرم .بهانه آوردم ولی نشد شاید قسمت این بود اما من به قسمت کمتر عقیده دارم .... رفتم و یکسال اندی موندم مدیر شرکتی که واسش کار کردم خیلی ازم راضی بود ...تعریف از خودم نمی کنم اما آدمی هستم که پشتکار عالی دارم و من می خواستم همیشه تک باشم تک هم نشد یکی از اون بهترین ها .همیشه تو مدرسه هم شاگرد اول اگه نبودم دوم یا سوم بودم...شاید واسه همین هم کاوه منو بهتر از خودم شناخت ....بگذریم . تا اینکه اون شرکت تصمیم گرفت با کاوه کار نکنه و من موندم سر فشار و دوراهی از یک طرف نمی خواستم اون و یا هر فردی دیگه رو به خاطر خودم زیر پا بگذارم راستش متنفرم از زیراب زدن و نامردی..شاید دوره این کارها گذشته و همه اول به خودشون فکر کنند اما من آدم این مساله نیستم .کاوه می گفت تو بر می گردی و من موندم ...مدیرم ازم خواست بمونم گفت شبنم من کارت رو که داری ویزا رو برات می گیرم و همین جا بمون حداقل واسه 9 ماه آینده نرو ایران ....جالب این که شرکت و هم مدیرم خارجی بود .خوشبختانه اونجا قدر کار رو بهتر می شناسند . و من سر دوراهی موندم .....این اواخر کاوه عصبی بود از اون آقا بد می گفت که می خوان دورش بزنند و خلاصه تصمیمم رو گرفتم من می خواستم شبها سر راحت بگذارم و برگشتم ایران ....می دونم هر فردی می شنوه می گه جرا نموندی؟!! و من بهانه ای جور می کنم و شرایط خوب رو بد جلوه می دم . حالا برگشتم دارم کار می کنم اما می دونم اینجا رو نمی تونم...ولی سکوت می کنم ....تا هفته گذشته دلم خوشتر بود که تو قدرم رو و گذشتم رو فهمیدی کاوه ...اما بعد از حرفهات سر یک مساله بیخود که از اونجا تلفن کردی و نیشتر زدی فهمیدم نه!!!تو فقط خودت رو می بینی و دنیای تو از نوک دماغت فراتر نیست ....حالا حتی بهت نگفتم ناراحتم .من به کسی می گم گلایه مندم ازت که دوستش داشته باشم مهری به دلم باشه ...نه کاوه این رسم جوانمردی نیست....اهمیتی نباید داد....فردا آفتاب می زنه ...نباید فقط به گذشته فکر کرد فردا راجع به همه چی فکر می کنم ...شایدم یادم رفت......... دیروز هم رفتم دنبال کارت ملیم که داخل کیفم بود.برام یه مساله ای خیلی خیلی جالب شده در این ۱۸ روزی که در ایران هستم یه چیزی عین بغض و ناراحتی در گلوم مونده .یک حس دردآور ..نگاه سنگین مردها...من عذر می خوام از همه مردهایی که وبلاگم رو می خوانند ولی این حس زنانه و این نگاهها که تمام جسمم رو می کاوه برام زجر آورترین حس شده.قبلا فکر می کردم چه توهینی به یک مرد ایرانی بالاتر از این هست که منی که در خارج از ایران فقط با یک تی شرت و شلوار و یا شلوارک بیرون می رم حالا در داخل ایران باید اینجور بگردم؟!!!اما حالا نمی دونم گاهی فکر می کنم شاید کار درستی هست!!از شنیدن متلکها بیزارم بیزار...داشتم می گفتم دیروز رفتم دنبال کارت ملی از اتوبوس پیاده شدم و پول رو داشتم پرداخت می کردم که حس کردم کسی از پشت بهم دست زد !!! چه توهینی بالاتر از این هست؟خلاصه آمدم پشت چراغ عابر که رد شم باز اون مساله کذایی تکرار شد.واسه منی که یکسال خورده ای از این فضا دورم راستش تحملش سخته .خلاصه منم طرف رو پیدا کردم و کتک جانانه ای زدم.فقط حس کردم بیزارم از اینکه فردی اینجوری توهین می کنه!!راستش این مساله هیچ ربطی به حکومت و دولت نداره ..از بطن جامعه بیماری می آید که معلوم نیست افرادش از زور فشار جنسی خود به کجا می خواهند برسند.؟افراد بیمار در خیابان جدیدا بسیار بیشتر از وقتی هست که رفتم .من از نگاههای هرزه بیزار و بیمارم.لاصه این روزها همه چیز قاطی شده. راستی کاوه بعد از دعوای سختی که داشتیم و تماس نگرفتنهای من و اینکه دیگه برام مهم نیست و خودم رو غمگینش نمی کنم بطریق دیگه ای آزارم می ده.در پست بعدی می نویسم.فعلا می خوام به زندگی خودم و آینده ای که گمش کردم بچسبم .چقدر دلتنگ نوشتن بودم. خیلی سخته که هنوز اینترنت منزل رو نتونستم راه بندازم.آنقدر اینترنت کند و حلزون وار هست که من حتی به وبلاگ شما نمی تونم سر بزنم الان از کافی نتی در ولیعصر نشستم و این پست رو می نویسم البته که احساسم رو زنجیر می زنم و نمی تونم اونجور که دلم می خواد بنویسم آحه من از هیچی جز زاری مقابل دیگران بیزار نیستم.یادم می یاد حتی اونبار که با کاوه جلو اون دعوام شد با اینکه سخت بود خودم رو بشدت کنترل کردم و تنها باری که جلو کسی اشک ریختم دوست عزیزم بود که بهش تلفن کردم که فقط بیا و اومد و تا ساعتها دستم رو گرفته بود و من اشک می ریختم .کاوه می گفت تا حالا ندیدم شبنم گریه کنی ...اون هیچی از من نمی دونه این حرف گواه ندونستن بیش از حد اون از روحیات من هست در حالیکه خودش مدعی هست که کامل منو می شناسه ای دریغ کاوه. من حس ششم قوی دارم و می دونم چیزی در وقوع هست این ۲ روز آخر که می خواستم بیام هر بار کاوه زنگ زد و هر بار بی دلیل دعوا کرد و من سکوت کردم و هر بار نه تماسی برای آشتی گرفتم نه هیچی .دیگر هرگز بدنبال آشتی نیستم کامل متوجه هستم که اون باز با اون دختر تماسی داشته حتی ایمیل .روزهای پایان یک زندگی چقدر نزدیک و دردآور هست.من به کاوه گفتم که کوچکترین دیدار تو باعث ترک من خواهد شد و اون فکر نمی کنه شبنم اینکار رو بکنه .اما تنها دلیل من برای این ۵ سال ندونستن این مساله بود اما حالا که همه مسائل رو می دونم دلیلی برای انتظار ندارم.کاوه خیلی روزهای جدایی نزدیک هست صدای ناقوس داره می یاد این فرصت رو از خودت و من نگیر..... تویی که تخمل ناراختی من رو حتی ۵ ساعت نداری و ۲ روزی که من اونجا نبودم رو تماس می گیری و می گی دلت ختی واسه دعوا کردن ها تنگ هست نمی دونم چرا اینقدر منو ندید می گیری اما من حکایت همون چلچراغ هستم که تا وقتی خاموش و ساکت هست کسی نمی بینه حالا نگذار روشن بشم آخرین فرصتها رو دریغ نکن ..اما تو نخواهی فهمید تا من برم و بعد خود کرده را تدبیر نیست ... بعد نوشت : از اینکه نمی تونم سر بزنم شرمنده ۱۰ روزی طول می کشه تا خط پرسرعت منزل رو راه بندازم اما دلم براتون تنگ شده بود.اسم اون هنرپیشه هم عاطفه نوری بود هر وقت سریالهای تلویزیون با کارگردانی آقای سیروس مقدم رو می بینم کمی تنم می لرزه .از کارگردانی و سریالهایی که تا حالا ازش دیدم دل خوشی ندارم .بخصوص پیامک از دیار باقی که دیگه شاهکار بود به نظرم هیچ زنی این وضع رو تحمل به راحتی نخواهد کرد.!!حالا این سریال جدید کمی بیشتر بعضی جاها ناراحت کننده هست.نمی دونم در سریالهای ایشون اصلا حد وسط برای خوبی و بدی نیست همه یا سیاه سیاهند یا سفید سفید!!!سیاه ها معمولا آخر داستان به وسیله آدمهای خوب هدایت به خیر می شوند .نمی دونم چرا اینکه یه دختری می خواد مستقل زندگی کنه (پونه) باید شخصیت هیستریکی داشته باشه؟!!!و مرتب بلرزه و یا با دزدی زندگی بگذرونه؟!!مگه نمی شه خودت باشی و رو پای خودت باشی اما سالم باشی ؟آیا همه کسانی که زندگی مجردی رو انتخاب می کنند می خوان وارد زندگی خراب شوند و دوستانی دارند که خراب هستند؟!بهتر نیست که این موضوع نخ نمای دوست بد رو یا دوستان خراب کن زندگی هستند رو کنار بگذاریم؟ اگر کسی زمینه بد شدن رو داشته باشه و بخواد بد زندگی کنه حتما به سمتش خواهد رفت . ما کی می خواهیم به جوانان یاد بدیم که مستقل زندگی کنند؟!آیا همه برای زندگی باید ازدواج کنند؟ و اگر دختری یا پسری تا ۳۰ ۴۰ سالگی مجرد موند باید در خانواده باشه و از قوانینی پیروی کنه که شاید نپسنده؟!!!آیا اینکه مرتب اشاره می شه سر ساعت خاصی همه باید منزل باشند بیشتر برای محکم کردن خانواده هست؟!!!من خودم شخصا همیشه از اینکه خانواده ام می گفتند دیر نیای استرس و نگرانی داشتم و این اثر هنوز در من هست به نظرم بدون قرار دادن این قوانین جوانان بهتر با خانواده کنار میان حتی کسانی رو می شناسم که گاهی برای فرار از این قانونهای خانواده ها دوست ندارند زود به منزل برند.به نظرم این مقید کردنها بیشتر انسان رو فراری می ده تا نزدیک .من وقتی این قانونها نبود راحتتر پذیرفتم که به جمع خانواده برم.قسمت بعدی شخصیت خانم خوب داستان هست خجسته که گاهی آنقدر خوبیهاش تصنعی هست و نچسب که نمی تونم لمس کنمش .خلاصه هر بار آقای سیروس مقدم کارگردان عزیز می ره رو اعصاب بنده .بعضی از سریالهای تلویزیون ج.ا. ارزش دیدن رو داره البته اگر سانسور نشه و من نمی دونم چرا اینگونه سریالها که حقیقتا با مسائل اجتماعی و حتی بزهکاری قرابت دارند کم داده می شوند.مثل سریال ساعت شنی که نه تنها دختر فراری در اون سریال بود و من از به راه آوردن اون دختر حس زندگی کردم.این حقیقی هست و از بطن جامعه می یاد.حالا شما شخصیت پردازی شتاب زده پونه ( عاطفه رضوی ) رو با شخصیت لیندا کیایی در ساعت شنی مقایسه کنید متوجه می شید که میان ماه من تا ماه گردون تقاوت از زمین تا آسمان است.ضمن اینکه آقای پورسرخ اگر اینجور نقشهای تیپ رو ادامه بده کم کم هنر خودش رو از دست خواهد داد.همینطور عاطفه رضوی که همیشه نقش دختر بده داستان رو دارند. نمی خوام باز ناله کنم وقتی این وبلاگ رو می خونم می بینم سرتاسر شده نالیدن و درد و افسوس حق می دم به همه که می گن چقدر تلخ می نویسی .بابا شبنمی آخه مردم اونقدر گیر و گرفتارن که تو هم وقت گیر آوردی واسه درد و دل؟!!!این فکرها می یاد تو ذهنم که ننویسم اما مگه من جز این جا کسی رو واسه فارسی حرف زدن و نوشتن دارم؟!یا گیرم داشته باشم اما کی میاد بهم حق بده؟ یا بگه شبنمی تو تنها نیستی .نمی دونین چه لذتی داره داشتن یه چیز مخفی که هیچکس ندونه و از فکرت خبر نداشته باشه ...حالا وقتی می رم وبلاگ کاوه رو می خونم و می بینم که با چند نفری خودش رو سرگرم کرده و چت می کنه راحتتر تصمیم می گیرم .وقتی می بینم اون هنوز به راهش می ره و فقط می خواد بیاد و من شنونده همه بازیهاش باشم .اما من نیستم.امروز هم زنگ زد اما دیگه دلم نمی لرزه یه حس خاص یه فضای سیال مانند رو حس می کنم که روش حرکت می کنم . دیگه راجع به زندگیم اصلا نمی گم .نمی دونم هم واسش مهم هست یا نه.اما وقتی بعد ۲ روز بیخبری میگه کجایی و من جواب نمی دم اونم اصراری واسه دونستن نمی کنه .من بر می گردم ایران .راستش کارم اینجا تمام شد.البته واسه دانشگاه اقدام کردم اما به کاوه نگفتم یعنی گفتم اما خوب موافق نبود .علتش هم نگفت اما من می دونم .و این دونستن بیشتر زجر آوره . منم دیگه حرفی نزدم خیلی وقته هیچ بحثی نمی کنم .اصولا اینطورم و اون متوجه نشده ؟!!!خدایا یعنی نفهمید؟که اگر شبنم لال می شه و سکوت می کنه و حتی وقت عصبانیت ترجیح می ده سکوت کنه و خودش رو بخوره تنها و تنها یک دلیل داره؟!!!!!اونم این که دیگه نبرد و جنگیدن واسه کاوه خسته کننده شده؟!!!حتی دیدن نوشته هایی که قبلا خون به مغزم می رسوند!!!!کاوه که تو با زندگیم چه کردی؟تصمیم گرفتم از فردا دیگه تلفن ها رو جواب ندم....کاش یه جزیره بود که من حتی دلواپس خانواده و هیچکس نبودم بی اینترنت بی تلفن های گاه بیگاه ....کاش زنگ نزنی کاوه کاش کاش کاش کاش کاش ...........کاش من رو همونطور که گفتی از زندگی و خاطراتت محو کنی ....کاش کمی به فکر زندگی منم بودی جز خودت ...حالا دینی رو که داشتم ادا کردم ...دیگه نمی گی من با پیشنهادم تو رو آوردم ایران ...دیگه نمی گی زندگیت رو خراب کردم ....چون الان زندگی من رو خراب کردی ....طلب کار و بدهکار هم نیستیم.... بعد نوشت نقطه جان واسم نوشتی که شبنمی چرا به کسی نمی گی دوست دارم و این خیلی بد هست..اما نقطه جان می دونی من ۵ سال تمام گفتم دوست دارم حتی با بهترین حرفها اما همیشه خوردم به بن بست به این حرف که اینا خوب نیست و نباید اینا رو بگی ....کم کم خودم رو در این ۵ سال عادت دادم به کم گفتن و الان نگفتن دریغ از اینم میاد که این حرفها رو کس دیگری خیلی راحت می گفت و این بد نبود....اما برای من بود......اینا له کردن هرروزه منه..هروله من برای بخشیدن و نبخشیدن ...میرم و میام ....از خودم بیزارترم...از مخفی کردن مسائلی که می دونم اون وقتی بفهمه به شدت ناراحت و بی اعتماد می شه به همه دنیا...اما مگه من نشدم؟!!!!!!آره بهتره خودم رو گول نزنم لااقل اینجا خودم باشم.تو شبنمی از اینکه اون راجع به کسانی می گه که تو می دونی هستند ناراحت می شی .تو ناراحت می شی وقتی می بینی ۲ روز بیخبری رو حالا با یه تلفن ساده و گفتن اینکه مشغول بوده و سرش به کار و زندگیش گرم بوده می خواد رفع و رجوع کنه!!!آره شبنمی ناراحت می شی اما این راهی هست که باید بری و عاشق نشم دوباره بعدتر نوشت : نمی دونم این سایت ایران باز می شه یا نه...اما وقتی می یان اینترنت اگه باز شد می تونین آهنگ رو گوش بدین آخرین آهنگ ها و آلبوم کامل خوانندگان قدیمی و جدید ایران هست .اولی آهنگی هست که من دارم گوش می دم الان و تقریبا این فکر رفتن رو دارم http://www.mammed.com/album/5218.htm شبنم نوشت : وقتی اون حرف می زنه من می دونم یه جا می لنگه من می دونم دیگه سکوت نمی کنم .....دیگه دنبالت واسه قهرهایی که تقصیر تو هست نمی یام حتی واسه تهدیدات ..حتی اگه مدت مدیدی به خاطر این بازی یکساله تو آسیب ببینم و کار نکنم اما دنبالت نمی یام اینبار نمی یام ..ترک کردن سخته درد داره گریه های فراوون داره ...های هوی رو می ذارم واسه شب گریه هام رو می ذارم واسه شب ...امشب باز بالشتم خیس می شه از شبنم .......... نمی دونم چرا اینهمه زندگیها محکوم به شکستند؟!!!اینجا خیلی چیزها یاد می گیری .زنانی رو می بینم که بی هیچ علاقه ای ازدواج کردند و بعد از مدتی که کار موندنشون درست می شه از مرد جدا می شوند زنگ می زنم ایران دلم باز پر کشیده برای شنیدن صدای مادرم.در تلفنخونه راحت فارسی حرف می زنم بی دغدغه شنیدن کسی .تلفنم یک ربعی طول می کشه و می رم برا خرید سوغاتی که از پشت صدای یک ایرانی رو می شنوم که داره صدام می کنه بر می گردم .یه آقاست حدودا ۵۰ ساله می خوره .کمی حرف میزنیم و از اینکه من ایرانیم ابراز خوشحالی می کنه می گه در تلفن خانه حرفهام رو شنیده و باقی ماجرا تلفن می ده ولی من تماس نمی گیرم می ره جزو بایگانی ....فقط اینجا به جز کاوه با دونفر هم صحبت شدم.که یکی بن بست بود .یه عزیز واسم که در یه جا کیلومترها دورتر از من زندگی می کنه .البته الان دیگه به دلایلی اونم قرار شد تماس نگیره .ولی من یه جورایی منتظرشم.تنها آشنایی از من هست که وبلاگم رو داره هر روز دوست دارم بهش تلفن کنم اما می ترسم.. داشتم می گفتم این آقا رو کلا یادم رفت تا دیروز که رفته بودم خرید و می خواستم بیام خونه که دیدمش .البته من آنقدر آدم دقیقی نیستم گاهی اصلا در این دنیا نیستم که بفهمم کی چی می گه .مامانم می گه شبنمی تو آنقدر بی توجهی به دور و برت که انگار دنیا رو آب ببره تو نگران نمی شی .البته که نمی دونه من اونجورم نیستم که فکر می کنه .....چقدر دلم واسه اینجور غر زدنها که تا آخر دنیا مامان ها فکر می کنند ما بچه هستیم و بزرگ نمی شیم تنگه واسه مامانها حتی دختر پسر ۵۰ ساله همون بچه ۲۰ ساله هست که باید بگن اینکارو بکن اینکارو نکن... به هر صورت این آقا با مادرش رو نیمکت داشتند بستنی می خوردند از منم دعوت کردند کنارشون بنشینم.منم موردی ندیدم رفتم یه بستنی (جاتون خالی من عاشق بستنی اینجا و نان های خوشمزه اش هستم) خریدم و نشستم .بحث داغ ایران و سیاست بود .آخ که مغزم پر شده از سیاست...من از جنگ از سیاست و اینا دلم خوش نیست...اما مگه می شه تو ایرانی باشی و سکوت کنی؟خلاصه کسانی که اینجا هستند بعضی هاشون هیچی واقعا از ایران نمی دونند.از شرایط .فقط می گن خوب اینا برن.من گفتم ما اول نیاز به فرهنگ داریم.ما نیاز داریم که دچار افراط تفریط نشیم که به کسی بخاطر عقیده اش توهین نشه خلاصه ۱ ساعتی اینجوری گذشت.بعد مادر رفت و پسر موند کمی از اینور انور حرف زد .واقعا زندگی همه یه طورایی داستان هست.از زنش جدا شده بود می گفت اینجا همه از هم جداند (من متنفرم از اینجور زندگی ها اگر یکی رو دوست داشتی پاش می مونی ) خلاصه کمی حرف زد من زیاد متوجه نشدم بعد می خواست به شام دعوتم کنه که قبول نکردم.اما موضوع که واسم جالب بود رو اینجا الان می نویسم.می گفت شما با مذهب من مشکلی ندارین ؟!! دارم رو دین اسلام و مسیحیت و همه ادیان مطالعه می کنم.راستش خیلی وقته حدودا ۸ ماه که واسم سئوالاتی در مورد دین هست .من نمی خوام مثل پدر و مادرم اسلام رو قبول کنم نمی خوام ...می خوام بدونم و دونستن و سئوال کردن همیشه لازمه یقین هست... دیشب بعد از سفر ۳ روزه ام برگشتم خیلی خسته بودم .جتما تا حالا واستون پیش اومده که یک نوع خستگی دارین که هم لذت بخش هست هم اینکه از همونم بیخوبی میزنه پس کله آدم.خیلی خسته بودم اما فوق العاده سفر خوبی بود. روحیه بهم خورده ام رو جمع کردم و با امید برگشتم .با دوست عزیزی رفتم .حدودا ۵ سالی از من کوچکتر بود واسم عین خواهر کوچکم مژده عزیزم بود.خیلی شیرین هستند این کو چکترها .چکارها نمی کنند که تو سر شوق می آی می شی مثل اونها پر انرژی و سلامتی و اینکه می خوان دنیا رو فتح کنند . البته من خودم سنی ندارم اما به هر صورت همون وقتا وقتی هم سن فائزه (دوستم) بودم با کاوه آشنا شدم و بعد یک دفعه انگار پرت شدم به تجربه های ۳۰ ساله یه زندگی ولی خیلی هم که فکر می کنم می بینم بد نبود.خداییش می گم با همه سختیها بزرگ شدن رو یاد گرفتم .کمی از اون بچگی ها دست کشیدم .گاهی هم به کاوه حق می دم آخه من خیلی خیلی لوس بودم هر چیزی مال من بود.همیشه باید کنارم بود. هر روز ۱۰ بار زنگ زدن و زنگ شنیدن واسم کافی نبود .کاوه اما از من اینا رو نمی خواست می گفت فقط کنارم باش اما مثل یه دوست که بتونم تکیه کنم .اون اوایل تحمل می کرد .به هر صورت خیلی اتفاقها تو زندگیت پیش می یاد که دست خودت نیست اما باید بشه هیچوقتم من خودم نمی پرسم چرا اینجور شد.با خودم می گم پازل زندگیم اینه .....خلاصه خیلی خوش گذشت دیدن اونهمه تاریخ کمی تکان دهنده بود اینکه ۲۰۰ سال پیش این خانمهای فرانسوی با دامنهای چین دار بلند در سالنهای بزرگ رقصید ه اند گریه کرده اند و چه عشقهایی رنگ هستی گرفت و جان باخت .دیدن میز ناپلئون بناپارت شخصیت مورد علاقه ام و دونستن این که چه دستور هایی روی این میز برای جنگ بیشتر و خون ریزی یا قتلها یا شادیها نوشته خیلی حسم رو قلقلک داد.راستش شهر پاریس یه جورایی شبیه تهرون خودمون هست .دست فروش ها توش غلغله می کنند و دیدن کسی که می یاد تا شیشه ماشین رو پاک کنه یا دیدن گدا تو خیابون شانزه لیزه انگار تیکه جدا نشدنی شهر پاریس هست.یه جورایی حس کردم در تهرون هستم . تا شب سر و صدا قطع نمی شه زندگی در جریان هست حتی تا پاسی از شب .رد شدن عابرها از چراغهای قرمز و سبز عادی ترین و پیش پا افتاده ترین چیز دنیا در این شهر اروپایی هست . اولش کمی خورد تو ذوقم آخه فکر می کردم پاریس باید نظم و ترتیبی داشته باشه ولی کم کم دیدم اگه پاریس اونجور بود دیگه پاریس نبود ..دیگه اونهمه دلداگیها رخ نمی داد و بوسیدن های پیاپی و شنیدن عطر خوش فرانسه که تو همه کوچه ها می پیچه.آره پاریس فقط باید اینجور باشه ....خلاصه شهر شلوغی هست درست مثل تهرون و فوق العاده گرون و مردم مثل ایران در سختی هستند....اما شادند واسشون مهم نیست که کی چی می گه!!!تظاهرات می کنند جوش می زنند ولی آخرش شادند.به سختی زندگی می کنند اما دنیا رو تموم شده نمی بینند.اکثرشون هم ایران رو می شناسند .دونستن اینکه بیشترین کتابهای ایرانشناسی رو فرانسوی ها نوشتند کمی دلنشین هست .و ایران رو دوست دارند.اینو چند نفر تا می فهمیدند ایرانی هستیم با حرارت فرانسوی بناهای معروف رو نشون می دادند و می خواستند راجع به ایران بدونند.چند تا عکس گذاشتم که ببینید . راستی اونجا کاوه اولش فکر نمی کرد برم آخه زیاد موافق نبود اما وقتی از پای برج ایفل براش پیامک دادم .انگاری جدیتر شد.تا یک روز بعد هم خبری نداد از خودش منم اصلا دیگه یادم رفت و همراهم شارژش که تموم شد انگار تازه اون نگران شده بود.اینجا آخه سیستمی هست که نشون می ده وقتی خاموش هستی کی تماس باهات گرفته امروز به محض روشن کردم دیدم دیروز از شدت نگرانی ۳ ۴ باری خلاصه زده تا امروز که دیگه وقتی براش نوشتم من رسیدم دیدم سریع ساعت ۸ صبح زد.صداش خیلی خوشحال بود....گاهی جدایی لازمه بقا هست .لازمه دیده شدن ...اینکه عادت نشی بری رو تاقچه ....دارم روش فکر می کنم که ببخشمش؟!!!اول باید با خودم کنار بیام...نمی دونم که چه حسی داره...گاهی این فکر که چون اون دختر رفته و تنهاست حالا اومده سمت من و اگر اون برگرده همه چی رو یادش می ره کلافه ام می کنه نمی دونم .....شما می گید چکارش کنم؟بهش فرصت بدم؟راستش دارم تصمیم میگرم برم دنبال زندگی خودم با اینکه می دونم اون با همه قدیش چیزی نمی گه ولی واسه همیشه می شکنه واسه همیشه.....اینو قلبم می گه جایی که دروغ نمی گه ...اما من حتی نمی دونم دوستم داره.....این سئوال تو ذهنم چرخ می زنه چرخ و چرخ یاد ها و بازم یادها .اگر آدمها خاطراتشون نبود که هرروز یادشون بیاره فلان تاریخ چی شده حقیقتا زندگی معنی خودش رو از دست می داد.امروز زنگ زدم ایران .آخه تولد خواهرم گلی بود بهش تبریک می گم .می گه شبنمی ۳ روز پیش بودا .من فقط به گذر عمر خودم نگاه می کنم و سریع می گم آخ ببخش گلی جون آخه اینجا تاریخ ایران رو ندارم.... تلفنخونه رو ول می کنم می رم خرید گوشت تخم مرغ نون و میوه رو می خرم (فردا دوستم فائزه می یاد که بعد بریم سفر ) و با گردنم که از درد خشک شده (آخه ۲ روز حسابی کار کردم گردنم واقعا درد گرفته ) کولیم رو می اندازم رو دوشم. باز همراهمو چک می کنم نه!!!خبری نیست روز سوم هست که کاوه نزده.می دونم نمی زنه بخصوص بعد اون یک خط ایمیلی که نوشتم که به چسب به زندگیت که وقت کم نیاری................ راستش باید کمی بیشتر راجع به اونم بگم که همه فکر نکنند آدم خوبه من بودم.نه!!!(می خوام همه چیزو بنویسم حتی بدیهام رو اما به خدا واسه هر کدوم که الان کاوه می گه دلیل داشتم .بعضی چیزها فقط رو قلبت هست و حست و حتی نوشتن هم کمکی نیست )من هم اشتباهات فاحشی داشتم .خیلی کارهایی که هیچ مرد و پسری تحمل نمی کنه .یادم نمی ره یه بار اوایل عید ۵ سال پیش بود .روز اول رسیدن به ایران بود که به من زنگ زد .خواهرم گلی گوشی رو داد به من که شبنمی تو رو می خوان .البته کاوه رو می شناخت .وقتی گوشی رو گرفتم .شنیدن صدای پر ذوق و خوشحالش که انگار داشت بال می زد رو شنیدم.راستش تجربه و شناخت الان رو نداشتم .بعد از ۲ ماه آمده بود از آخرین سری که دیده بودیم.می گفت می خواستم ببینمت اولین عید رو.راستش من سلام خشکی کردم حتی تبریک عیدم نگفتم..نمی دونم ادبم هم آب رفته بود .صداش رنگش پرید..گفت شبنمی می خوام ببینمت بیا فلان جا ..بعد که من گفتم حالا ببینم و صدام سرد هست کفت باز خواهرت گلی لااقل عید رو تبریک گفتا...و باز کمی حرف زد تا از دلم در بیاره ...یا یه بار که واسم سوغاتی رو آورد ولی فرداش دعوامون شد...گاهی از اینهمه انتظار و توقع خودم هم تعجب می کنم ..راستش همون موقع هم یعنی ۲ سال بعد آشناییمون گفت شبنمی دارم خسته می شم..داری چنگ می اندازی مثل سایه دارم می شم دارم ازت دورتر می شم...نمی دونم حالا از اونموقع بود که دلسرد شد.یا از اول هم بود و فقط من عروسک بودم؟؟!!! راستش دوستی کامنت داده که هر چه کنی به خود کنی و واگذار کن به روزگار...جهت اطلاع فقط بگم روزگار اونطور جواب داد که من گاهی در عظمت این چرخ موندم.یادم نمی ره همین ۹ ماه پیش رو که کاوه تلفن زد و با صدایی بغض آلود می گفت شبنمی تو هنوز منو می خوای؟تو به من انرژی می دی.شبنمی من اشتباه کردم..راستش اونموقع من بازم باورم نمی شد ..اما ۲ ماه پیش همه چیز و فهمیدم و حالا می فهمم که ۹ ماه پیش چرا کاوه زار می زد و می گفت سرنوشت....آره همون بازی که من الان حس می کنم سرم در آورده ...اون نفر سوم سر خود کاوه در آورده بود...برا همین هست که نمی دونم چرا اون دختر که با یکی دیگه ازدواج کرد و حتی ۳ سال هم که با نفر دیگه ای بود بازم با کاوه بود و به من و حماقتم می خندید.راستش اون محبتهایی که ظرف این مدت از من دریغ شد خرج یکی دیگه شد کسی که خودشم آخر رفت ...حالا من موندم با یه ذهن پریشون و هزاران سئوال...و کاوه که گاهی منو با گفتن این حرف تو هم مثل اونی رنج می ده ..تو هم .... آره منم همون دختری که ۵ سال باهات کنار اومدم تحقیر شدم دعوا کردم اما خدا شاهده همیشه یکی دیگه ای هم بود ....نگو حسادت می کردم اینقدر این کلمه مسخره رو تکرار نکن....حسادت نمی کردم از دروغگویی بیزار بودم از نامردی و نامردمیها ...از تک تک ۱۳ بدرهایی که زنگ می زدم بهت و تو می گفتی بیرون بودی یا جواب نمی دادی غافل از اینکه با یکی دیگه هستی...از تک تک روزهایی که من رو می گذاشتی کنار ..از تک تک محبتهایی که می دیدم به اون می کردی و از من انتظار داشتی بزرگ باشم و می گفتی بچه ام....کاوه حالا بزرگم می بینی ؟!!!!حالا اونقدر بزرگم که واست حرف از پول می زنم ..هر قدمی رو که بر می دارم می گم اینقدر!!!!حالا بزرگم قلبم رو دارم از همه دنیا قایم می کنم دارم نقاب می زنم .آره نقاب می زنم .دیگه می خوام بی علاقه با هزار نفر حرف بزنم مثل تو...برم تو انواع سایتهای دوست یابی مثل تو...من همه اینا رو می دونم کاوه ...مثل تو با هزار نفر چرخ بخورم و رنگی بشم ...آره بهای بزرگی اینه و تو تویی که ۵ سال تموم مثل شمع چیکه چیکه آب شدنم رو ندیدی دعواهای من بداخلاقیهای من هیچکدوم قد خیانت تو و توهین های تو نبود .اون روز گوشه آشپز خونه رو یادم نمی ره که پات رو پات نشسته بودی طبق معمول هم عروسکت اون دختر نشسته بود جلسه توبیخ من بود .جلو اون ....چرا؟!!!چون بی خبر با اون رفته بودی سفر ...به خدا خیلی سخته شما نه می فهمین نه درک می کنین که من چقدر دوستش داشتم....جرمم چی بود؟که بری سفر و نگی؟حتی دلخوشم با یه دروغ نکردی که بگی کاری..و من فهمیدم ..و نتونستم صبور باشم و سکوت کنم ..آخه انتظار صداقت داشتن و نارو خوردن دردش از چاقو سختتره ..جا چاقو خوب می شه اما بخدا درد نامردی نه....و من وقتی بعد ۲ ماه که اومدی هنوز داغم تازه بود تو زنگ نزدی اینبار که بگی آمدم خیلی وقت بود دیگه اومدن و رفتنت رو مخفی کردی عادت کرده بودم با همه دردها بسازم... اولین بار بود که اون حفره شروع به باز شدن کرد خیلی اتفاقی دیدمتون تو کنار خیابان با اون ایستاده بودی...خدا می خواست من ببینمت بعد از ۳ سال که زحمت زیادی کشیده بودم تو وقت خوشی اون رو بردی سفر؟!!!وقت ناخوشی و نداری همیشه شبنمی هست اما خوشی نه؟؟؟نتونستم ..بخدا سعی کردم سکوت کنم نشد خون به مغزم دوید و دعوا شد نه به اونصورت فقط دیدم اون عروسکت داره ور می زنه که باز شروع کرد....و تو هیچی نگفتی و بعد دعوا کردیم وسط دعوا هم که حلوا خیر نمی کنند. روز بعد تو جلست توبیخ من بود نه اون!!!چرا؟؟ چون گفته بودم لیاقت تو بودن با عروسکی هست که با تو باشه؟ که بهای عروسکت و دوستیش فروختن دوستش به یه سفر باشه ؟؟که گفتم.......بره سر قرار با پسر دیگه ای.تو نخواستی ۲ سال پیش این حرف منو باور کنی ...جلو اون منو خرد کردی که یا برو یا بمون ولی جیک نزن ....من موندم اما حفره شروع شد بعد اون بود که دور شدم من شدم سایه نه تو.... حالا هستی ..کاوه هستی اما بودنت رنگی واسم نداره بویی حسی عشقی به خدا دارم سعی خودم رو می کنم ...که هرز نرم که نزنم به رگ آخرم که بگم اون نبود تو وفادار بمون ...آخه می گن شبنم وبلاگش غمگین هست .به من بگین ۵ سال فریاد نزدن رو می شه با ۱۰ تا پست نوشت و تموم کرد؟!!!...حتی اگه ینگه دنیا هم باشم بازم خاطراتم تا قبر می یان./ بعدتر نوشت...برا پست طولانیم شرمنده آخه ۴ روزی نیستم می رم شاید آروم شم و کمی دوری حالم رو جاتر بیاره دعا کنین برام خیلی کم آوردم
و مردانی که بی وفایی می کنند .یا مردان و زنانی که از هم جداند.اینجا ایرانیها اکثرا جدا هستند .من خیلی ها رو دیدم.حتی خود خارجیها...من علت رو نمی دونم آخه من خودم از زندگی با طرفم چیزی نمی خوام به جز عشق و محبت ...شایدم اشتباه می کنم ...
گفتم منظور گفت آخه من تغییر دین دادم بعد کلی راجع به دین مسیحی حرف زد!!!و تبلیغ کرد .نمی خواستم بحثی کنم باهاش آخه هیچ رقمه قبول نمی کرد دوست داشتم فرار کنم و کردم.نه واسه اینکه بگم چرا یا فلان ..آخه از آدمهایی بود که می خواست حکومت ج.ا. رو به اسلام ربط بده که من موافق نبودم .آنقدر خرافه پرستی وارد اسلام شده و وقتی بهش می گفتم شما خرافه رو با اسلام اشتباه گرفتی و اسلام یا خدا باید در قلب انسان باشند و هر انسانی خودش می تونه یه پیغمبر باشه قبول نمی کرد.خلاصه آخرش هم ازم خواست بهش تلفن بزنم
نمی دونم چرا اما از افکار من خیلی دور هست ..خیلی دور ...من هیچوقت نمی زنم...من فقط با کسی دوست دارم همصحبت شم (مذهبش هر چی بود) که حس کنم منو می فهمه .درکم می کنه مثل بن بست..اون خیلی خیلی به من نزدیک شده بود طوری که حس می کردم خودم هستم یه جورایی ....البته اینو به کاوه نگفتم ..دلیل نداشت بدونه ...خیلی وقته نمی خوام راجع به من چیزی بدونه. ...



| Design By : Night Skin |


